داستان زندگیم

آدمهایی که این جمله رو می شنون خوشبخت ترین آدمها هستند:
“عیب نداره با هم درستش می کنیم”
.
.
.
مهربانـــم !
شرمنــده ام
کــه هیچ وقت، مهربانــی هایت را منتشـــر نکردم
امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را “پست” کردم
… و غریبه هــا “لایک” زدند …
… کــاش می توانستم
صدای تــو را بنویسم!
.
.
.
امشب دلم هوای آن کافه را کرده
که چایش از مهر تو
و قندش محبت تو باشد
و تنها مشتری کافه من باشم …
.
.
.
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق می شود
.
.
.
مهربانی باغ سبزی است که از روزنه پنجره ها باید دید
مهربانم مگذار لحظه ای روزنه پنجره ها بسته شود

.


نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 23:7 توسط سلوی| |


دلــــم به حال “مــا” می سوزد ، که “من و تو”
خیلی وقت است تنهایش گذاشته ایم . . .
.
.
.
کابوس امشبم شده ای تو ؛
دوم شخص مفردی که زمزمه ی دوستت دارم را در گوشم نجوا میکرد
و حال میگوید برو …
تک فعلی که هیچگاه انتظار شنیدن صیغه ی امرش را نداشتم !
.
.
.
جمله “بی تو میمیرم” را هیچوقت باور نکن …
من بی تو هنوز زنده ام ،
زنده ای که روزی هزار بار آرزوی مرگ دارد !
.
.
.
گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه ، شاید بی غــرور
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ، نه کودکم ، بلکه پر از احساســـم …
.
.
.
از اینکه به اطاقم بیایی و در را باز کنی
هراس ندارم
فقط
قبل از آمدن تماس بگیر
شاید کمی پیر شده باشم
.
.
.
نبودنت چه فصلی از سال است
که هم روزها و هم شب ها اینقدر طولانی شده اند ؟
.
.
.
بعد رفتنت نمیدانم
سیگارها کوچک شده اند
یا کام های من سنگین تر…!
.


نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 23:1 توسط سلوی| |


پشت این چشم ها
ابرها درگیرند
و من
کنار خنده هایت می مانم
در این دقایق دلتنگی
.
.
.
ایـن گلــویـم را هـر از گــاهــی بــایـد ..
بتــراشمـ تــا بـرای دلتنگـی هــایــ تــازه جــا بــاز شـود ..
دلتنگــی هــایـی کــه مـی تــواننـد
آدمـ را خفــه کننــد
.
.
.
فصل عوض می‌شود
جای آلو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی
” علیرضا روشن ”
.
.
.
از بس که گفتم دلم تنـــگ است،
دهانـــم گشــــاد شد ! !
.
.
.
دلتنگی یعنی :
روبروی دریا ایستاده باشی و
خاطره ی یک خیابان خفه ات کنه . . .
.
.
.
ساز دلت که کوک نباشد …
فرقی نمی کند کجا باشی !
سرزمین مادری ؛ یا خانه پدری
هر دو یک رنگ دارد،
رنگ دلتنگی
.
.
.
حــوصــله ام بـــرفــی سـت !
بــا یـک عــالــمه قنـــدیـــل ِ دلتـــنگی ،
از گــوشـه ی دلــــم آویـــــزان !
آهــــای !
کـــافــی ســت کمــی “هــا” کنــید ،
تـــا کــه “آب” شــــوم
                    

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 22:53 توسط سلوی| |

منکه از کوی تو بیرون نرود پای خیالم…
نکند فرق بحالم! چه برانی.. چه بخوانی..
چه به اوجم برسانی.. چه به خاکم بکشانی..
نه من آنم که برنجم!!! نه تو آنی که برانی!!!
.
.
.
نگاهت کافیست تا در هوای آمدنت بمیرم…
تو همیشه دعوتی راس ساعت دلتنگی…
.
.
.
عشق ؛ به زخم که برسد ، سکوت می شود
زخم که عمیق شود ، بیداریِ دل ، درد دارد !
من
در این بغض های هر لحظه
در این دلتنگی های مدام
در این آشفتگی های دقایقم
دارم
سکوت
می شوم
با من از عشق چیزی بگو
پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود…!
.
.
.
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس
.

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 22:50 توسط سلوی| |


تنهایی

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!
http://www.weare.ir/wp-content/uploads/2012/07/1341677511_montakhab12_098.jpg

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 9:29 توسط سلوی| |


ترجمه متن

این روزها همانند برگی هستم که در هجوم باد های پاییزی ،

سرگردان ورق می خورم و نمیدانم عاقبت در زیر کدامین کفش،

دفتر زندگیم بسته خواهد شد.

دلم گرفته...چون ابر های تیره آسمان شهر...

چون کوچه های بی عبور ومه گرفته

که بی رحمانه خاطرات سبز را به دست باد می دهند و

برگ های زرد را به آغوش می کشند و

سرپوشی برای پناه از رد پای عابران پیاده قرار می دهند...

کاش دل من هم  برگ هایی داشت 

برای سرپوش بر بی قراری هایش...

کاش چشمانم چون ابر های پاییزی

بی دلیل و بهانه اجازه باریدن داشت...

کاش...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 9:25 توسط سلوی| |

                                                                 مناجات

I can see the beauty all around me .

There are those whose world is always dark

I am Thankful…

I can walk.

There are those who have never taken their first step.

I Am Thankful …

My heart can be broken.

There are those who are so hardened they cannot be

touched

I Am Thankful …

For the opportunity to help others.

There are those who have not been so abundantly blessed

as I.

I Am Thankful …

I can work.

There are those who have to depend on others for even

their most basic needs

I Am Thankful …

I have been loved

There are those for whom no one has ever cared.

                                            

                                  برای دیدن ترجمه متن به ادامه مطالب مراجعه کنید


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 9:19 توسط سلوی| |

سلام امروز تولد عشقم هست ازهمین جاتبریک میگم

امیدوارم همیشه زنده بمونه وبیاد وبلاگمو بخونه  عشقم

فقط تنها چیزی کی میتونم هدیه بدم یه بوس از راه دور

هست بووووس


نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 23:41 توسط سلوی| |

سلام دوستان میخوام  ادامه خاطرات هاموبگم.بازم قرار گزاشتیم دم همون شیرینی فروشی فرداظهر رفتم کلاس به دوستم شیماهم گفتم من بانیما میرم برومنتظر نمون رفتم کلاس معلم خانوم زارعیان بود عاشقش بودم مجردهم بود دخترهارودرک میکرد کلاس هاش برام خیلی زود تموم میشد زنگ خورد وهمه ازکلاس دراومدیم اومدم بیرون رسیده بود کنارشیرینی اس دادم دارم میام رسیدم سلام راه افتادیم یادم نمیره تلفنش هم زنگ اون حرف میزد من گوش میکردم به صداش تاخداحافظی کرد دوستام میگفتن عکسشوبگیر ببینیم چه شکلیه اخه پزمیدادن دوس پسرم این طوریه اون طوریه منم بهش گفته بودم دراورد کارت کتابخانش داد بیا اینوببرمیاری برام اون موقع براکنکور میخوند گرفتم یادم افتاد 2روزتعطیل هستیم پس دادم گفتم تابیارم دیرمیشه توراه هم سراین میحرفید الان مامانت میگه رفته دخترم کلاس مال منم میگه پسرم رفته کتابخانه خبرنداره الاف توکوچه هامیچرخیم تا اونجایی که یادمه درمورد چاقی مادرهامیحرفیدیم میگفت پسته بخورچاق شومسخره میکرد ادم وقتی دونفرهست راه زود تموم میشه اماتنهایی راه درازه سخته برا ادم  راه تموم میشد اما من ته دلم راضی نبودم بگم خداحافظ ازاین ورهم غرور اجازه اینو نمیداد هردفعه هم دست میخواست بده پس میزدم گفتم خداحافظ اومدم سوارماشین شدم برگشتم خانه اونم رفت پشت سرم خانه اس دادم رسیدم بعد شروع شد اس بازی ماها ازم میخواست باگوشیش عکس دونفره بگیریم موقع قهرحدف کنه اما نمیتونستم قبول کنم گفتم عکسم رو میدم یه عکس روگزاشتم کیفم تابدم دفعه بعد بهش بازشد روزفرد کلاس داشتم قرار بود بیاد کاش شادی های اون روزبازم بیاد پردر میاوردم ازروز قبل اما هیچ وقت به خودم نمیرسیدم میخواستم ساده بپذیره نه با7قلم ارایش صبح اون روز شاد پامیشدم اهنگ بازمیکردم منتظر تابعدظهربرسه تواین مدت هم اس میدادم بدبخت جواب میداد والی کلش میکندم جوابم موند ها وقت کلاس رسید بدو بدو لباس پوشیدم رفتم کلاس خانوم اومد درس رو داد وسط هاش ازمنم سوال پرسید جواب دادم اون موقع بیشترعلاقه داشتم به زبان تاالان نمیدونستم یک ساعت نیم کی تموم میشد  شیما اومد بریم گفتم یادم رفت بهت بگم توبرو من بانیما میام گفت باشه جلسه بعد هم تومنتظرمن نباش گفتم باشه بای اومدم بیرون یکم دیرکرده اقامیگیره میخوابه بعدهم بدوبدو میاد منم میگفتم نیای تاساعت 6میرم اخه دیرمیکردم مامانم میپرسید بازکجارفتی باشیما اونم بگه من زود اومدم وا ویلا ولی اعتماد داشت بهم مامانم گیرنمیداد رسید اول یکم گفتم چرا دیراومدی اونم میگه تهدید میکنی دیگه گفتم نه دیرمیکردم موقع اومدن طرف خانه دیدم شیماهم نشسته منتظره اتوبوس هست بهش نشون هم دادم که دوستمه یادم افتاد عکس روباید بدم دراوردم دادم تودستش نگه داشته بود نگاه میکرد ماشاالله ازمنم قدبلند نمیتونستم نگاه کنم ببینم چی رونگاه میکنه ازچشم هاش خجالت میکشیدم ازاول تاالان توراه زیاد نحرفیدیم رسیدیم چهار راه گفت برو منم برم منم اومدم سوارتاکسی شدم اونم رفت یه هفته طول نکشید دعوا بین ما افتاد گفت تموم دیگه دیونه میشدم مگه میشد بدون اون بود تاحالا قهرحس کرده بودم اماجدایی نه گفت عکست هم میسوزونم میره گفتم نه که نه من عکسمو میخوام هرچی گفت گفتم نه باید بدی به خودم میخوامش گفت میارم میدم شادبودم بازم موقع جدایی بازم میبنمش بعد میره اون روز کلاس زهرماربود ازکلاس دراومدم یکم وایستادم جلو اموزشکده اومد ازحرص گفتم زود باش بده برم اونم داد گفت خداحافظ  منم گفتم بای پشتت داشتم میومدم دلم میخواست بگم نرو برگرد اما اون قدراعصبانی بودم که نتونستم بگم بهش اومدم ایستگاه اتوبوس شیمااونجابود اونم حال خوش نداشت گفت پیاده بریم توراه ای پشت پسرهابعد گفتیم  رفت تااااااااچند ماه هابعد اس دادم جواب داد اما حیف اون باسحربود بدترین روزهام این روزها داداش صداش میکردم بهم میگفت باسحرمیره بیرون اینا میگفتم نبینم سحراذیت کنی این ور گریه میکردم یعنی واقعیت داره اون بایکی دیگه هست ازحسود بدم میومد ولی بدجورحسودی میکردم اونوبیشتر ازمن میخواد به خاطرش بیدار میمونه یادم میفته دلم میگیره اما تحمل میکردم اززندگی خودم تواین مدت یادم نمیاد چون فکرم نیماسحربوفقط 6هفت ماهی گزشت تواین مدت باباش روهم ازدست داد یکم بعد اون سحرم ازدست باهم قرارگزاشتیم که بعد کلاس بیاد بعداون فهمیدم باسحرقهره قرار توبارک بود شب زمستان زود تاریک میشد 6قرار بود برم پارک بعد یکم بشینیم بریم خونمون اما یکم دیر رسیدم ترافیک بود بدجور یاده اومدم یکم تاترافیک تموم شه ازخیابان بعدی با ماشین اومدم پیاده شدم اس دادکجایی گفتم دم در رفتم دیدمش گفت بریم پلیس هست اومدیم سوارتاکسی شدیم وای اینجاش یادم میفته هم خندم میگیره هم حرص میخورم توتاکسی یه زن مرد هم بود بهم گفت بروجلوبشین منم میگم نه توبرو میگه بروجلومیگم خداچشه این رفتم نشستم توماشین هم همش کیفمونگاه میکردم و...رسیدیم ابرسان پیاده شدیم راه باهم اومیدم دوبارهم کم بودبخوره زمین ویه بارهم به ماشین میگه دیدی خورد بهم برو والی میگی چرا اینو اوردم بیمارستان ای دلم میخواست بزنم سرش اخه ازدلم میاد اونو ببینم زخمی شده گفت دیگه بقیه روباتاکسی برو دیرهست دستشوگرفت جلو اولین بار دست دادم گفتم بای دستشم سردبود اومدم خانه بعد اون قرار بازاشتی کردم باهاش باخواهش من منم تواین مدت بادوپسر دوس شده بودم امافقط سرگرمی وحرص دادن بهش نمیخوام ازاون هابگم چون یاد خاطراتی میفتم که برام درست کردن تا ازعشقم جدام کنن وای اون موقع هامیرفت سرکاربیش داداشش میگفت اس نده ها بیام اس میدم اما خودش اس میداد منم جواب میدادم تامیگفت دیگه کار دارم ساعت 7ازسرکارمیومد منم خانه روتمیزمیکردم مامان گیرنده فقط اس بده دنیارومیدان بهم وقتی اون میومد تواین 4سال دوستیم یکم اوایل بامن خوب بود واین مدت بقیه مدت قهرمیکرد همش سرد بود یادم نمیره اصلا شهریور سال بیش بود که زدم ازخانه بیرون تومغازه بودم زلزله اومد ای ترسیدم ازخودم نه ازاون خدا الان کجاست چیزیش نشد خط هاهم اون موقع اشغال میشد تا تک زد دوتا اس داد گفتم ترسیدم بعد پس لرزه اون اومد توکوچه بودم خبرنداشتم مامانم کجاست مامانم گفت بابات زنگ زدبرین پارک خانه نمونین خانه دوستمم برداشتم رفتیم پارک مامانم هم اومد این مدت هم اس میدادم میگفتم بیرون باش ماشاالله گوش هم میکرد میرفت داخل مغازه یه اس میدادم بعد 10دقیقه جواب میومد توبارک پتوانداختیم عموم بابام وداداشم اومدن بعدهم مامان بزرگ عمه اینا منم هی اس میدادم جون من برو بیرون نمون خانه گفت مهمون هستیم نمیشه خیالت راحت بعد شب بخیرخوابیدم رمضان هم بودگرفتم خوابیدم ساعت 3بود توخواب احساس کردم زیرپام میلرزه چشام بازکردم دیدم اره پس لرزه بوده مردم دوباره اومدن پارک رفتم سحری خوردم یه اس هم دادم خواب بود بعدخوابیدم صبح باهاش حرف زدم خیالم راحت شدچیزی نشده ظهرهم اومدیم خانه شب بعد اون روز گفت میرم استخر هی گفتم نرو الان بزار بعدا اماگفت صبح بسته هست رفتم خانه بودم باز زلزله اومدگوشی برداشتم رفتم بیرون اس دادم کجایی بعد هاجواب داد دراومدم گفتم فهمیدی گفت اره فردا اون روز زهرمار محمود برام برنامه چیدتابفهمه من ازدواج کردم یانه گفتن بیمارستان هست حالش خرابه منم باور کردم به نیماهم گفتم گفتم به ابجیش بزنگم بپرسم چیزی نگفت منم گفتم راضیه کاش نمیزنگیدم خط همراه اول انداختم چون اون شمارمو فقط نیماداشت زنگ زدم ابجیش برداشت منم باهاش دشمن شده بودم اس دادم گفت اره وضعش خرابه اونقدرسرگرم شدم یادم نیفتاد نیما اومده ازسرکار 9یادم افتاد باهمراه اول اس دادم گفت تاحالابه کی اس میدادی به اون بده بای بیا درستش کن اونقدرببخشید راضی شد اماخبرنداشتم داره سرم شیره میماله اون نیمانیست دیگه فردا دوستم اومد گفت دروغ بوده خبر محمود زنگ زدم فش دادم درست حسابی که زلزله اومد رفتم بیرون شب اون روزهم پس لرزه اومد خونه نموندیم رفتیم پارک شب اون روزگفت میرم خانه دایی اس نده بهم این مدت دومین دل شکستن که حتما یکی رواونجادوس داره اون شد بدترشدن ماوسردی وگفت حوصله ندارم یکم تنهاباشیم قهرکرد این مدت هم جواب نمیداد تا ابان ماه قرارشدببرن ماروجنوب بهش اس دادم بیاببینمت شایدمردم اخه قبل ما بچه هاتصادف کردن فوت کردن قبول نکرد اما انصافن توجنوب اس دادم جواب داد منم ازاونجابراش اسمشوجاکلیدگرفتم بایه تار برای کنار کامپیوترش توجنوب هم ای خوش گزشت بهمون بادوستامون ناهارمیخوردیم میگفتیم میخندیدیم دوسم سیمکارتش انداخت گوشی من که زنگ زدن ازخانه من جواب بدم اخه دوسیمکارته بود گوشیم منم اس های خوب اونو برانیما میزدم تا نمیدونم چی گفتم گفت میخوام بادوستم دوست شی منم عصبی شدم گفتم غیرت نداری گفت دوست ندارم که غیرت هم داشته باشم دفعه سوم دلم شکست ازش سرم تکیه داده بودم به شیشه گریه میکردم رومم به جاده بود تانبینن بچه ها نفهمن به سودا گفتم ماجرا رو گفت شماره دوستش بگیر بزار حرص بخوره گفتم باشه گرفتم ازگوشی سودا زنگ زدم اخه خطم خانوادگی بود تازه عوض کرده بودم تاشک نکنه نیما شب قرار بو 12بریم همایش وسط راه سوداروگم کردم بادوستم پریساتنهاموندیم بین بچه ها همایش هم یکم غمگین بود منم دلم گریه میخواست ازدست نیما دل سیرهم بغل دوستم گریه کردم سرد بود بغل اون رفته بودم ساعت 3بود اومدیم سوداگفت دوستش اس دادسراغت گرفت گفتم بگو فردامیحرفیم خوابم میاد تواسایشگاه همه بیدارموندن من خوابیدم صبح قراربود ببرن جادیگه صبح خواب بودیم توماشین دوستش زنگ زد سوداگفت بیادوست نیماهست اسمش روشهیدگم نام گزاشته بودیم منم باحرص جواب دادم اسمش برسیدم سینا به هم میومدن صداهم کپی نیما بهش اس دادم باورنمیکنم ازخودش بپرس دوسم داره یانه اونم گفت بزار برسم دانشگاه باشه نگو ازهمون سال که بامن اشناشده باسیناهم اشناشده اون روز راه افتادیم به طرف تبریز فرداش ظهر رسیدیم سیناهم میگفت حرفانیماراسته دوست نداره حرص میخورم منم فرستاد بیش تو تاازش جداشی اون شب ازحرص نمیدونم چی به سینا اس دادم اونم جواب میداد فقط قستم این بود بفهمم نیما چیکارمیکنه شب اس دادیم تادیروقت صبح گفت کلاس دارم نیماهم کلاس داره نیما اس داد این بود دوست داشتنت عشقت زود پرید کو میدونستم غیرتش اجازه نمیده برمیگرده اس میده وقتی اس داد برگشتم گفتم قصدم فقط فهمیدن حرفت بود قبول نکرد بهونه کرد توبهم گفتی(گده)اخه من کی گفتم خودشم به توکه ازهمه بیشترمیخوامت قبول نکرد بعد اونم سینا اس داد حرصمو ریختم سراون گناه توهست بای گفت خبرندارم چی شده بین شما امادروغه  الانم میگم دروغ گفته خبرداشت  به سیناهم گفتم داداشم شوبگو چیکارمیکنه قبول نکرد عیدقربان بود اخه گفتم باشه گزشت این 2ماهی اینا شب عروسی بود منم با ابجی هام خانه تنها ازنیماخواستم اس بده اونم جواب میداد شب هم راضی کردم اشتی کرد اماقرارشد اس ندم کوگوش شنوا ازفردا اس میدادم تواین مدت ازم خواست براسینا یه دوس دختر بگردم توکلاس ماهم دخترباوفانبود براسینا به سوداگفتم اونم بایکی بود براش ارزش قائل نبود قبول کردباسودا سینامیحرفید منم بانیما درست دوستمه امامیترسیدم بین منو نیماروبزنه ازش برمیومد قبلاکرده بود اما خوش بودیم اون میگفت چی اس دادن منم میگفتم امازیاد نه قرارشد سینابیاد سودا روببینن  ماهم بریم بگردیم اما حیف نشدقرار شد هفته بعد سوداخبرنداشت قرارمن گزاشتم اونارو ببریم ببینن ماهم بریم باهم تایه قسمتی زنگ اخرمدرسه گفتم سودا گوشیت روبده قرارسینابیاد اول قبول نکرد بعد گفت باشه اماجایی نمیرم باهاش هان گفتم باشه اولین بارموهامو یه وری ریختم صورتم به معلم هم فهمید که قراره بریم جایی زنگ خورد بدو بدو امدیم بیرون گفت بیاین بالاطرف ایستگاه گفتم باشه ازشانس ماهم پلیس بود تومحله ها رفتم یکم طرفش سلام دادم گفت برین ماهم میایم پشت شما تایه جایی اومدیم وایستادم بندکفشم روببندم اوناهم رسیدن ازدور میگه بزار ایناهمدیگروببیینن بریم دیره گفتم باشه کل کلاس هم مارو دیدن خیابان سینا اومد طرف سینا سلام داد سودا هم قرمزشده گفت شب بهت اس میدم گفت خداحافظ اونارفتن ماهم رفتیم بعد رسیدیم خانه ماه محرم بود شبش هم اون بیرون میرفت منم خانه بودم 2شب رفتم بیرون بدبختم کرد قراربود پسرهمسایه روکتک بدم بهم گیر داده بود گفت به خاطر اون رفتی بیرون جواب اس هم نمیداد رسیدم خانه اس دادم شد یکی دیگه اصلا یادش نمیاد که بیرون جواب منو نمیداد این غرت کجاحر هاش که میگه کجا امتحانات ترم نیماشروع شد دیگه اس نمیدادم تاشب که میخواست بخوابه اونم ازبس خسته بود که وقت اونم پیدانمیکرد منم دلم نمیومد بیدارباشه میگفتم بخواب امتحانات کوفتی باعث شد ازهم فاصله بگیریم نیماهم این مدت زیرچشمی یکی روداشته من خبرنداشتم اس دادم گفت یکم تنهاباشیم حوصلم نمیکشه به سینامیگفتم چرا این طوری میکنه اخه میشستم گریه میکردم چرا رفت هنوز عادت نکرده بودم سیناهم حرف اخرش این بود دوست نداره راست میگفت نداشت نداره یه روزشب اس دادم خیلی دلتنگتم تحملم تموم شده ازاین حرفا روزبعد مدرسه جشن داشتیم بستن روسری شال به طور حجابی وبامدل جدید من دوتاشال داشتم سفید قرمز باهردو یه مدل درست کردیم خیلی خوب بود قراربود به 3نفرجایزه بدن از اداره رفتیم جلو مدیر گفت باتشویق میزان رضایت خودتون روبگین یکی یکی میرفتیم جلو به من که رسید تشویق ها بیشتر جیغ میزدند قرمز قرمز مدیرهم گفت باشه فقط باتشویق با من وهمکلاسیم یکی دیگه انتخاب شدیم موند کی اوله کی دوم کی سوم باز مادوباره اومدیم روصحنه که بود اول من اومدم صداتشویق زیاد بود بعد یکی دیگه امد تشویق کم بعدهم همکلاسیم که اونم ازقبلی بیشترگفتن نفراول من بعد دوستم اون دختر جایزه هم دان بهمون اومدیم سرجامون بعد هم زنگ خورد اومدیم خانه نرفتم سرگوشی  چوش میترسیدم شادی که داشتم ازدست بره 4ظهر هوس کردم بیام سرگوشی دیدم شماره نیما اس داده دست ازسرم بردار من دوس دختردارم نمیخوام شک کنه اتیش شدم گفتم میکشم اون دخترو فقط یه ریزگریه کردم ازسیناپرسیدم اونم گفت درسته بدتر شروع کردم داشتم رمان هم میخوندم به سینا اس میدادم مامانم گیر دار چی شده اخه بازگریه میکنی اون گوشی روبزار کنارببینم همش نگاه کن بدترگریه کن گفتم مامان ولم کن یکم بازشروع کرد به گفتن باحرص تمام گوشی محکم پرت کردم زمین محکم ترگریه کردم ابجیم برام وسایل هاشوجمع کرد دیدم صفحش ازوسط ترک خورده لمسی گوشی کارنمیکنه فردابردم دادم درست کردن تصمیم گرفته بودم تموم احساس هامو بنوسم تو دفتر توجند روز بدم دست سیناتابرسونه همون روز خودکشی کنم بازدن هوا به بدنم تادیگه برنگردم به این دنیا به سیناگفتم دفترو بیاره ببره کلی فش بارم کرد گفت غلط کردی این فکرکردی فرداش سودا دلداریم میداد تو کلاس میگفت این فکربزار کنار والی میگم به مامانت هان اگه مامانم میفهمید من خودمو برا یه عشق یک طرفه کشتم حلالم نمیکرد نفرین میکردن نیمارو بی خیال شدم گفتم بزار شاد باشه بهترین روزشادیش این کارو میکنم ندونه شاد باشه یاناراحت.بعد اون هم دوستام همش کنارم بودن نزاشتن تنهاباشم تاخواستم بنویسم این خاطرات رو الان 5ماه هست قهرکردیم فقط ازنیما انتظار داشتم تولدمو خودش تبریک بگه نه بگه سینابگه سیناچه میدونست من کی تولدمه 20خرداد هم تولد اون بود اس دادم گفتم اونم گفت مرسی تموم تاالانم بی خبرم ازش امیدوارم بخونین همه ش رو بعد مرگم هم نیمابیاد بقیه روبنویسه براتون شاید ازمن باخبرشد.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 23:19 توسط سلوی| |


سلام دوستان عزیزم میخوام درموردعشقم نیماواشناشدنمون براتون بگم


دوستی منونیماازاونجایی شروع میشه که بابام براتولدم یه سیمکارتایرانسل


گرفته بود منم چون خط جدیدبودشمارشوبه کسی نمیدادم وفقط میانم

باخاله بزرگم خوب بود به اون داده بودم تایه روزکهقراربود بابابام بریم

دنداپزشک دیدم یک تماس بی پاسخ دارم برگشتم بهش زنگ زدم

امابرنداشت ویه اهنگ پیش وازهم داشت که بنیامین خونده بود دوسه

بارزنگ زدم اماجواب نداد بعد اس دادم شماگفت ببخشین اشتباه شده

داشتم به دوستم زنگ میزدم منم باورنکردم گفتم دروغ میگی ولی راضیم

کرد که اشتباه شده ولی بعدیکم دوباره اس دادوازم درخواست دوستی کرد

منم تااون موقع باکسی دوست نشده بودم قبول کردم همون جابهم قول

دادعین ادم کنارم باشه ومنم عین حواکنارش باشم منم قول دادم

روزهاهمین جور میگذشت منم علاقه زیادی بهش بیداکرده بودم تابهم گفت

میخوام ببینمت منم گفتم بیاکنارمدرسمون یه پارکی هست اونجا وایستا

تامنوببینی اومد امانگورفته اون یکی پارک 3باراومد امانتونستیم

همدیگروببینیم تاقرارشد ازمدرسه ماروببرن پارک شمس که طرفای ابرسان

هست منم تواین مدت گوشیم خراب بود وقهربودیم اون روز رسید که قرار

بریم پارک منم راضی نبودم برم ومامانم گفت برم جایی بیام توبرواردو مامانم

دیرکرد منم گفتم نمیرم بدبخت مامانم رفت وسایلامواماده کرد زنگ زد به

دوستم تابیان باهم بریم سمیرا اومد راه افتادیم رفتیم مدرسه وازاونجاهم

رفتیم پارک گفت گوشیت اوردی گفتم نه خرابه اما سیمکارتم هست کنارم

گفت زنگ بزنیم نیمابیاد گفتم باشه رسیدیم پارک ووسایلامون گزاشتیم

رفتیم قدم بزنیم گفت سیمکارتت روبده بگم بیاد گفتم بیاانداخت گوشیش

اس دادیم اونم گفت باشه 4میام اونجاساعت 2بود ناهارخوردیم بازی کردیم

تادیدم گوشی زنگ میخوره منم خجالتی هستم دادم بیا سمیرا باهاش

بحرف اونم باهاش حرفید گفت جلو پارک هست بیا اصلا نشناخت که من

نیستم ماهم بعد 10دقیقه گشتن بیداکردیم سمیراوسمانه کنارمن وایستادن

ومن وسط برانیما بای بای کردن تاببینه بهش گفتم بیا پارک گفت نه

توبیابیرون منم اجازه نداشتم برم بیرون نرفتم اونم یکم وایستادوبعد رفت

ماهم بعد اون راه افتادیم طرف مدرسه ویکم حیاط موندیم اومدیم خانه

سیمکارت سمیرا داد بهم رفت بعد2روز انداختم روگوشی خودم حرفیدم

باهاش بهش گفتم باسمیراحرفیده خیلی ازدستم ناراحت شد بعد ازدلش

دراومد  بعد اون باهام جوردرنیومدیم دعواکردیم حرصم داد بلدنیستی بایکی

دوست شی که خوب باشه منم گفتم نشونت میدم وایستا ازحرص رفتم

بایکی دیگه دوست شدم 2ماه حرفیدیم قهرکردم واونم ازلج شمارموداده بود

به پسرخالش اونم سربازبود میده به دوست مشهدیش که بیازنگ بزن

اونقدرمزاحم داشتم که نگو براهمین جواب مشدی رو دادم تاشاید اوناببین با

این میحرفم دست ازسرم بردارن بعد اون مزاحم هاکم شد منم بامشهدی

که اسمش محمود بود حرف میزدم اس دادم به نیما گفتم اجازست بایکی

دیگه دوست شم اونم اعصبانی گفت اره چند ماهی شد بامحمود بودم

امادلم پیش نیما بود بامحمود قهرکردم وبعدچندماه به نیما اس دادم واشتی

کردیم باهم قرار گزاشتیم اخه من بعدظهرهاکلاس زبان میرفتم ومیرم

قرارشد بیاد ابرسان جلوبانک ملت منم ازخانه دراومدم بااتوبوس رفتم چون

زود بود گفتم بزار یکم بگذره تو اتوبوس دوست مامانم کنارم بود نیماهم هی

زنگ میزد من رسیدم کجایی منم رد میکردم تا پیاده شدم گوشی نگاه کردم

دیدم وای شارزش تموم شده خدااخه چیکارکنم گفتم برم شاید شناخت

منو اومد طرفم رفتم وایستادم یه پسر کنارم بود باگوشی ورمیرفت اماکسی

جواب نمیداد گفتم نیماهست خواستم برم طرفش دیدم گفت کجایی نمیای

مایوس شدم وایستادم بعد گفتم اون که میدونه من کلاس میرم بزار

کتابموبخونم شاید اومد طرفم دراوردم خوندم دیدم نه خبری نیست دیدم

هواتاریک شده مجبورشدم برگردم خانه رسیدم گوشی زدم شارز واس دادم

چرانیومده بودی اونم گفت تونیومدی کلی جیغ داد بعدگفت من اومده بودم

باکاپشن سیاه وای یادم افتاد گفتم نکنه اونی که کنارم بود توبودی

مشخصات گفتم گفت خودم بودم بعدگفتم خوابم میادخوابیدم ودوروزبد

دوباره نوبت کلاس شدگفت میام گفتم بیاقرارشدبیادکنارشیرینی فروشی

منم رفتم کلاس دراومدم ازکلاس ورفتم جلوشیرینی فروشی دیدمش سلام

دادم باهم راه افتادیم طرف خانه بهترین لحظه های عمرم کناراون وراه رفتن

باهاش بوده تایه قسمتی اومدیم وبعد خداحافظی کرد رفت خونشون  


ادامه شو براتون مینویسم

salva

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 19:21 توسط سلوی| |